-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 16:05
خدﺍﯾــــــــــــــــــــــــﺎ…. ﮔـــــــــــﺮﯾــــــــــﺴﺘــــﻢ ﺑـــــــــــــــﺮﺍﯼ ﺍو ﺍﺯﺗـــــــــــــﻪ ﺩﻝ . . .! ﺗــــﻮﺑــــــــــــــــﺎﻭﺭﻡ ﮐﻦ… ﺧــــــــــﺪﺍﯾــــــــﺎﺑﻪ ﺍﻭﺑﮕﻮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤـــــــــــــﺶ… ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﺮﺑﻮﺩﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺷﺪ… ﺑﺎﺍﻭﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ… ﺣﺘـــــﯽ ﺍﮔﺮﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﺪﻯ کردم…. به اﻭبگوﻣﯿﺨﻮﺍ...
لمس کن
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:57
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست … تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان … که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکدلمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار …لمس کن لحظه هایم را …تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با ت...
عاشقانه
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:26
من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست
گفتی خداحافظ ، گفتم ...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:26
شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگینخونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمونخونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمونحیف تو بود، حیف تو بود، ای گل منعشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل منحیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من...آخر جاده عاشقی تنها شدمگفتی خداحافظ .. گفتم خداح...
چندتا دوست داری؟؟؟
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:26
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تاییپیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت: تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داریولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کنخیلی چیزها هست که تو نمی دونیدوست، فقط اون کسی نیست که توبه...
به دل مهربونت قسم ....
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:26
معنای مناینو واسه تو می نویسم تو که هر روز به کلبه تنهاییام می آیتویی که هر وقت اومدی ، مهمون سفره پر از غصه ام شدی و گفتی :چقدر غمگین می نویسیمن روزها به تو و غصه هام فکر کردم و بعد یه شب به تو و خودم گفتم :باشه دیگه غمگین نمی نویسم ...شروع دوباره واسه لبخند لبهای مهربون تو، تویی که غریب آشنامی ......
در خاطرش جایی دارم...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:26
در خاطرش جایی دارم... دلم تنگ همان کسی است که دیگر حتی جواب سلامم را هم نمی دهد دلم تنگ همان کسی است که وَقتی از کنارش میگذرم دیگر به من نگاهی نمیکند دلم تنگ است...تنگ نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم
به من نخند...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:25
دیشب با خدا دعوایم شد ......با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد...... رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت... نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!! من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین !چرا نگاه می کنی ؟ تنها ندیده ای ؟...
صبور باش
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 6:25
ای دل تنهایم یادت باشددلت که شکست ، سرت را بگیری بالا تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش... حواست باشد ؛دل شکسته ، گوشههایش تیز است. مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین، مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود... صبور باش و ساکت.....